|
تو نیستی و شب اومده بدونِ تو حالم بده ِ دوباره به سرم زده ِ بی خوابی بیا ببین شکستم و کاشکی بگیری دستم و گرفته جون ِ خستمو بی تابی نبودنت مصیبت ِ یه ترس بینهایته منو گرفته وحشت ِ تنهایی آشفتگی ِ تو صدام کاش خودتو بذاری جام فقط همین مونده برام رسوایی دوباره قلبو میبره تیزی ترس و دلهره دوباره غصه می خوره این روزگار شرم آوره ِ لحظه به لحظه بدتره ِ بی تو به سختی میگذره ِ با هق هق + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 17:48 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم + نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 20:54 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
خداوندا ندای تو را می شنوم كه مرا به سكوت درون می خواند حضورت را حس می كنم و در می یابم كه در هر چه روی می دهد حكمت تو نهفته است خداوندا مرا خردی بخش كه شكست را توقف ندانم دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شكست ها می گذرد پاكم ساز تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم . اگر خداوند در محله ما خانه داشت... اگر خداوند در محله ما خانه داشت، حتما همه شیشه های خانه اش را شکسته بودیم. و خدا در یاد ماست آنان که به ما لذت می بخشند و ما را سرگرم می کنند، ما را از یاد خدا غافل می کنند و آنان که ما را می ترسانند ما را به یاد خدا می اندازند و وقتی پولدار می شویم مواظب هستیم که یاد خدا نیفتیم و خدا را یاد کردیم وقتی پولهایمان تمام شده بود و خداوند مهربان و بخشنده است، البته وقتی یادش می افتیم خدایا! باورکن حساب بانکی مان اصلا مهم نیست و رئیس مان که مثل سگ از او می ترسیم و میزمان که وقتی پشت آن می نشینیم احساس قدرت می کنیم و زنی که به او گفته ایم: تو را از خدا هم بیشتر دوست دارم خدایا! باور کن تنها تو را می پرستیم و از تو اطاعت می کنیم ..... رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست، گفتگو با خدا خواب دیدم. در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد. وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟ خدا پاسخ داد: اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند، عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، حسرت دوران کودکی را میخورند. اینکه سلامتشان را صرف بهدست آوردن پول میکنند، و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند. اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش میکنند، آنچنان که دیگر نه در حال زندگی میکنند، نه در آینده اینکه چنان زندگی میکنند که گویی، نخواهند مرد. وآنچنان میمیرند که گویی هرگز نبودهاند. خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم بهعنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند ؟ خداوند با لبخند پاسخ داد: یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما میتوان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق، در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن، بخشش را یاد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند. اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند. یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند، اما آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند. بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. و یاد بگیرند که من اینجا هستم همیشه + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 10:0 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
نگاهم کردي نگاهت کردم... دستم را به سويت گرفتم آن را گرم فشردي ... به گرماي نگاهم لبخند زدي .. مهر را در ميانمان يافتي و به من آموختي ... روزگارم را به تو بخشيدم وچشمانت را از آن خود کردم ... عشق را هديه کرديم …. لذت بودن را در آغوش هم يافتيم ... و عاشق شديم .. رنجيديم ... بخشيديم ... و عاشق مانديم ... رنجيدي.. اما رهايم نکردي ... هميشه سپاسگزارت خواهم بود عزيز نازنينم هيچ مي دانی نگاهت طنين لذت .. دستانت گرماي لبخند ... و آغوشت مأمن روياي منه ... براي چشمانت نفس ميکشم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 18:28 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
كوچه خاليست و شب تازه شروع شده .منم و خلوت يك پنجره. و راز و نياز با ماه و آلبومى لبريز از خاطرات . بايد يادم بماند غريبه فقط غريبه است و نبايد بيش از اين از او انتظار داشت .من خسته ام!. خسته از ندانستن جرمى كه به خاطرش اين چنين سر در گمم . من تمام احساسم را در لحضه هايم ترسيم مى كنم. رهسپار جاده هاى زندگى هستم . من از دريا آموخته ام كه صبور باشم. + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 12:2 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
من ديگه غزل نميگم واسه تو اشكامو هدر نميدم واسه تو تو دقيقه هاي تلخ انتظار چه ميدوني چي كشيدم واسه تو من مي خوام ديگه فراموشت كنم تو بمون با اون غرور لعنتي قبل رفتنم ولي بذار بگم خيلي سنگي ٬ خيلي بي محبتي بعد از اين ٬ كاري به من نداشته باش اين روزا ٬ روزاي ترديد منه نمي خوام مثل هميشه رد بشم وقت امتحان دل بريدنه من مي خوام تموم خاطراتمو دستهاي حادثه پر پر بكنه بذار اين جدايي هميشگي ديگه اين قصه رو آخر بكنه این روزها ای گلکم حالا كه عادتم دادي به غصه هاي شاعري زير قرارات زدي و ميگي دلت مي خواد بري حالا كه ديگه دلمو نمي دمش دست كسي مي خواي بري يه جا ديگه به آرزوهات برسي حالا كه مردمم ديگه قصه ما رو مي دونن دلت مي خواد بقيه قصه رو هرگز نخونن حالا كه من تنها شدم با عطر اون بوته ياس از جون چشمام چي مي خواي دوست دارم يا التماس؟ حالا كه من به خاطرت قيد سفرهامو زدم تو تازه يادت افتاده كه حيفي چون خيلي بدم حالا كه لحظه هاي من به خاطرت هدر شدن بهونه هاي رفتنو مي ذاريشون تقصير من؟ حالا كه از راه رسيده يكي با چشماي درشت بگو كي بود بهم مي گفت:چشماي نازت منو كشت؟ حالا كه پاييزم مي خواد بشينه پشت پنجره بهتره هركي نمي خواد بمونه خيلي زود بره حالا كه فال حافظم نكرده ديگه معجزه بهتره بازنده بشه دلم تو اين مبارزه حالا كه شرجيه هوا تو آسمون سرنوشت حالا كه ديگه نمي شه با هم ديگه بريم بهشت حالا كه ثابت شده تو نموندي پاي وعده ها برو منم ميگذرم از كرده هاو نكرده ها اما بدون اگه يه روز خوردي به يه صخره سرد هر كاري دوست داري بكن ولي پيش من برنگرد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 23:21 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
مردم ديگه عاشقا رو هيچ جا با هم نمي كشن مجنون و ليلا رو ميگن هرگز به هم نمي رسن همه به هم دروغ مي گن آدما خيلي بد شدن آدما بي وفايي رو اين روزا خوب بلد شدن اما من و تو مي دونم هميشه با هم مي مونيم من به تو ثابت مي كنم ما ميتونيم ما ميتونيم قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه به گوش دنيا ميرسه مجنون به ليلا ميرسه مجنون به ليلا ميرسه قلبتو كلبه كن برام جنونتو به رخ بكش من از تو رويامو مي خوام به من نگو كه سرنوشت چه جوري بازي ميكنه بذار كه افسانه بشيم اين منو راضي ميكنه تو هموني كه مي تونه قصه ها رو عوض كنه بذار كه آينده از اين به هم رسيدن حظ كنه قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 10:20 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:29 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه : دوستت دارم... + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:28 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
عطر گندم میده دستات ! چشمات از جنس بهاره با نم بارون چشمات ، خیس میشه ابر وستاره پشت مکث عاشقونت ، یه بغل گلایه داری کاش می شد برای یک بار ، سر رو شونه هام بذاری تازه ای ! تازه ی تازه! تازه تر از یه تولد کاش دل ساده و تنهام ، این جور عاشقت نمی شد! ته آسمون چشمات ، خونه ي امن غروبه غم سنگین نگاهت ، واسه گریه هام چه خوبه چتر دستاتو رها کن روی گونه های خیسم تا نفس تو سینه دارم فقط از تو می نویسم پشت اون نگاه داغت ، یه زمستون بلنده می دونم که غصه داری ، گر چه اون لبات می خنده نذار فاصله بیوفته ، بین تو با این ترانه واسه زنده بودن من ، تو شدی تنها بهانه. + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:19 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره مي ميره کاشکی بودی و می ديدی که بهونتو مي گيره می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟ می دونی دوریه دستات اشکمو باز درآورده؟ جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟ کاشکی بودی و سرت رو ، باز می ذاشتی روی شونم باز می ذاشتی و می گفتم تويی اون همه بهونم به خدا فرض محاله که يه دم بی تو بمونم تو شدی همه وجودم ، تويی رنگ آسمونم عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم ياس من تنهام نزاری ، به خدا بی تو ميميرم... + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 19:15 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم ** با چهارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:29 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود وفریب میفروخت مردم دورش جمع شده بودند وهیاهو میکردندوهول میزدندوبیشتر میخواستندتوی بساطش همه چیز بود غرور/حرص /دروغ/خیانت /جاه طلبی و..... هرکس چیزی میخرید ودر ازایش چیزی میداد بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند وبرخی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را میدادند وبرخی ازادگیشان را / شیطان میخندید ودهانش بوی گند جهنم میدادحالم رابه هم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کردهام وارام نجوا میکنم نه قیل وقال میکننم ونه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد میبینی ادمها خودشان دور من جمع شده اند جوابش را ندادم انوقت سرش را نزدیکتر اورد وگفت البته تو با اینها فرق داری تو زیرکی ومومن زیرکی وایمان ادم را نجات میدهد اینها سادهاند وگرسنهبه جای هر چیزی فریب میخورند از شیطان بدم امد حرفهایش اما شیرین بود گذاشتم که حرف بزند واو هی گفت وگفت وگفت ساعتها پیشش نشستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود دور از چشم شیطان انرا برداشتم ودر جیبم گذاشتم با خود گفتم بگذار ۱بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد بگذار ۱ بار هم او فریب بخورد به خانه امدم ودر کوچک جعبه عبادت را باز کردم توی ان اما جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد وغرور توی اتاق ریخت فریب خورده بودم دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم که انرا روی بساط شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم تمام راه شیطان را لعنت کردم تمام راه خدا خدا کردم میخواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکو بم وقلبم را پس بگیرم به میدان رسیدم اما شیطان نبود انوقت نشستم وهای های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم /بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را وهمانجا بی اختیار به زمین افتادم وسجده کردم وزمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 21:20 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
امروز تمامش بعد از ظهر بود ناهار صبحانه داشتيم ... چای هم بود کاش " تو " هم بود امروز به اين فکر می کردم که " تو " چه می تواند باشد ! توی يک فيلم ديدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : " تو " را دوست دارم . اينکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگويد خيلی خوب است شبيه قلقلک خفيف می ماند خوش به حال " تو " که همه دوستش دارند خيلی خوب بود اگر خدا به جای اينکه من را من کند من را " تو " می کرد آنوقت همه من را دوست داشتند نه .... حسودی کار خوبی نيست همان " تو " هر کی که هست " تو " باشد بهتر است خب من هم " تو " را دوست دارم از اين به بعد حتما " تو " خوب است که همه دوستش دارند ! حالا نمی دانم اينکه آدم کسی را دوست دارد يعنی چه ؟ ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هايم توی يک جايی از بدنم قلنبه شده است کلافه ام ... خدايا اين دوست چيست که اينقدر من دارمش ؟ پس کجاست ... ! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 16:23 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 18:43 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
پنج وارونه چه معنا دارد !؟ خواهر کوچکم از من پرسید بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد.!!!. + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 15:3 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
از سر نیاز باز می خوانمت ((خــــــــــــدا)) می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد امید ... همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد ... دست هایم مانده به درگاه پنجره صدای واضحی مرا می خواند آری غروب است خیره می شوم به آیینه کسی در آینه از من می پرسد بی قراری باز بی تابی روی از آن بر می گردانم می گویم مرا تابی نیست اشتیاقی نیست به این دنیا شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم به کنار آسمان می روم دست هایم بلند می کنم می گویم خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم حال باید چه کنم باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد خدایا مرا ببخش ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم مرا ببخش ... مرا ببخش
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 20:16 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
همه داریم توی باتلاق زندگی دست و پا میزنیم رو به نابودی همه خسته ایم همه با خودمون شوخی می کنیم خودمونو گول میزنیم ٬دروغ می گیم به خودمون همه چی دروغه٬ واهیه همه خیالیا عزیزن و واقعیا دشمن همه دنبال یه دوست میگردن که نه برای دوستی ٬برای خالی کردن بار روی دوش دیگریْ ظاهرا دوستا از نارفیقی بو میدن چرا همه قشنگیا تو این دنیا خار داره چرا شونه ها دیگه جای گریه کردن نیست چرا بازم نمیشه تو واموندن٬ امید به دست یاری دیگری داشته باشیم چرا دیگه من و تو ما نمیشه چرا همیشه من جداست تو جدا چرا راز زندگی راحت٬ دیگه زحمت کشیدن نیست چرا واسه داشتن یه دل دوست داشتنی٬ دیگه لازم نیست صاف باشی چرا برای دوست داشتنی بودن باید دروغ گفت چرا خوبی رمزخوب بودن نیست چرا بدی های دیروز خوبی های امروزه چرا امروز مثل دیروز همه منتظرن ولی رنگ انتظار امروز و دیروز انقدر فرق داره چرا همه یه جورین چرا سخت میشه مهر کسیو باور کرد چرا حتی وقتی خیلی صادقی کسی باورت نداره من چرا فکر میکنم هیچ عشق واقعی وجود نداره چرا فکر میکنم واقعی کسی منو دوست نداره چرا هر چی تعداد آدما روی زمین زیاد تر میشه آدمای بیشتری ادعای تنهایی میکنن چرا حالا آدما همه کوتاهیا شونو به پای یکی دیگه میذارن بد تر از اون چرا هر وقت آدما کم میارن گله هاشونو به خدا میکنن چرا خدا در قبال این همه بدی آدما بازم صبوره چرا انقدر بازم هوای ما بی معرفتا رو داره چرا درک نمی کنم خدائیه خدا رو آخه چرا آدما نمیفهمن تنها نیستن وقتی خدا همه جا هست اصلا مگه تنها تر از خدا هم هست چه طور پس روشون میشه جائی که خدا هم هست دم از تنهایی بزنن چرا خدا ما رو فراموش نمیکنه وقتی که ما فقط بعضی وقتا یاد خدا میفتیم چرا فقط تو تنگنا از خدا نیاز میکنیم چرا برای خدا ناز میکنیم چرا برای نفس بعدی که میخواهیم بکشیم از خدا مدد نمیخواهیم اگر نفس بعدیو نداد چی؟ دیگه اون موقع٬ موقعه درخواست نیستا چرا این همه داده خدارو نمیبینم ولی به بعضی نداده ها معترضیم چرا عجولیم چرا به خاطر این همه رحمت هم که شده واسه حاجتمون پیش خدا صبر نمیکنیم چرا بین خودمونو خدامون انقدر فاصله انداختم آره سخته همه خسته ایم همه مشکل داریم من اینو میگم چرا صبر نداریم خدایی که این همه واسه بدی های ما صبر کرده خدایی٬ ارزش نداره واسه اونی که اون خاسته یه خورده صبر کنیم
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 12:8 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
آدمها برای با هم بودن بهای سنگینی را متقبل می شوند + نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 11:36 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
همه را دوست دارم همه را هم او را که ما را میبیند و انگار که نمی بیند هم او را که تنها به نامی از او دلخشویم هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا حتی هم او گر چه میدانستیم که او حتی با خود خود هم نیست چه رسد با من من او را هم از صمیم قلب دوست میدارم چرا که خاطره ی قشنگ و زخمی این دل نا مراد با او همه به سر شد همه را دوست می دارم حتی پاره های تنم را که خطاها و پریشانی های مرا در میگذرند و می بخشند.......... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 18:8 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
زندگي يعني لطافت گم شدن در گرمي عشق زندگي يعني دويدن؛رفتن ودرآخر رسيدن به آبادي عشق دست آخر زندگي يعني اينكه باور كنيم يك دل ديگر هم از ماست. عزيزم واست آرزو ميكنم ... . . . برات آسموني آرزو ميكنم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 12:24 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
دوستم داشته باش ياري ام كن تا خوب باشم . درون من زخم بر خود مزن سودي ندارد با زخمي كه بر من ميزني خودت را زخمي نكن. + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 16:24 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
آنگاه كه پاهايم ميروند و باز مي گردند آنگاه كه چشم مي گشايم و مي بندم نان را بهار را روشني را هوا را از من بگير اما اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنيا نبندم. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 17:45 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
خدایا خدایامیدونی چقدر دلم گرفته چقدرحالم بده . میدونی چرا . خدایا تو شاهد به همه چیزی ولی می نویسم همراه با گریه تا اروم بگیرم . دوسش دارم چون مثل خیلی ها نیست این بود جواب سادگی و صداقتم؟ خوب میدونه که چقدر برام قابل احترامه .خوب میدونه هیچ موقع بهش بی احترامی نکردم خوب میدونه چقدر برام عزیزه .خوب میدونه که از اعتمادش هیچ موقع سوء استفاده نکردم اگه خطایی مرتکب شدم ,گناهی کردم میگفت نمئ دونم یهو چی شد, با خودش چی فکر کرد حتی اجازه نداد حرف بزنم .حتی نزدیک ترین کسانم اینطوری با من حرف نزدن به خودش اجازه داد,خودخواهانه هر چی بگه .در بهت و حیرانم این انصافه؟ این حق من بود؟ دلم حسابی گرفت , دلم شکست حرف هایی بشنوم که سزاوارش نبودم به گناه کدامین حرف ناپسند ؟ به گناه کدامین کار ناشایست ؟ به کدامین گناه؟ + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 10:26 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 16:5 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
به ماه بلورين بنگرم اگر در كنار آتش دست بر خاكستر نرم بزنم همه چيز مرا به سوي تو مي آورد گوئي هر آنچه هست رايحه‘روشني يا رنگ قايق هاي خردي اند راهي جزيره هاي تو كه چشم به راه منند اينك اگر اندك اندك دوستم نداشته باشي من نيز تو را از دل ميبرم اندك اندك اگر يكباره فراموشم كني در پي من نگرد ‘ زيرا من پيش از تو فراموشت كرده ام اگر در طوفان بيرق هايي را كه از ميان زندگيم ميگذرند بيهوده و ديوانه بخواني و سرِ آن داشته باشي كه مرا در ساحل قلبم آنجا كه ريشه در آن دوانده ام رها كني به ياد داشته باش يك روز در لحظه ئي دست هايم را بلند خواهم كرد ريشه هايم را به دوش خواهم كشيد در جستجوي زميني ديگر اما اگر روزي ‘ ساعتي‘ احساس كني كه حلاوت جاوداني ات را براي من ساخته اند ‘ اگر روزي گلي بر لباتن برويد در جستجوي من آه عشق من‘زيباي خود من در من تمامي شعله ها زبانه خواهد كشيد زيرا در درونم نه چيزس فسرده است و نه چيزي خاموش شده عشق من‘ حيات از عشق تو ميگيرد‘محبوبم‘ و تا روزي كه تو زنده اي با تو خواهم ماند بي اينكه از عشق تو جدا شوم + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 16:3 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
عشقي كه تو دلم بود رو هيچ كس نتونست خاموش كنه .اما تو؛تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت؛با يه فوت سرد و بي نورم كردي. + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 16:20 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
کوچیک که بودیم دلمون بزرگ بود ......حالا که بزرگ شدیم همیشه دلتنگیم .... کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن .... نه حالا که هرچی فریاد می زنیم باز نمی فهمن ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 16:18 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 22:7 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
تمام شد... یادم می آید آن همه ادعای دوستی را... دلم می سوزد... چه خیال هایی داشتم... دیگر نگران هیچ کس نیستم + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 21:56 توسط عاشق آسمونی و دیونه |
|
| ||||||